رنگ خدا
این هم یک خاطره ی به یاد ماندنی از شکرستان در دهه ی محرم امسال
دست بوس بزرگواری همه ی شاعران عزیزی که این شعر بداهه ی به یاد ماندنی را رقم زدند هستیم . دست ذوقتان بی بلا.
ترکیب بند بداهه ی هفت بندی /آبان 92/
خلیل شفیعی
آمد محرم و سفر اشک عاشقان
دشت عطش دوباره پر از لاله ی جوان
خلیل شفیعی
ماهی که شهر حیرت عشق است و سوختن
رنگ عزا گرفته بلندای آسمان
خلیل شفیعی
اندوه می رود که قیامت به پا کند
در سینه ها برای علی اکبر جوان
سمیه مردانی
پاشیده رنگ سرخ به تقویم خانه ها
بعد از تو میشود همه فصل ها خزان
سمیه مردانی
نام بهار بعد تو معنی نمی دهد!
شرمنده ی عبور خودش میشود زمان
سمیه مردانی
باید که سرخ تر بشود رنگ هر شفق
باید که خون ببارد از آن بعد هر اذان
محسن اولاد
امشب غنیمتی ست کنار تو زندگی
فردا اسارت است و سر و چوب خیزران
محسن اولاد
// باید بساط سینه زنی را بپا کنید
نام خدای عزوجل را صدا کنید //
خلیل شفیعی
ای آفتاب عشق زمین و زمان ، حسین!
ای غیرت تمام خدا باوران ، حسین!
محمدبابایی
محشر به پا ز خون تو در کربلا شده ست
درماتمت نشسته تمام جهان حسین
محمدبابایی
تنها نه ما به سوگ تو آقا! نشسته ایم،
هستند سوگوار تو کون و مکان حسین!
محمدبابایی
ای سید شباب بهشتی!طلوع مهر!
ای نور چشم خاتم پیغمبران حسین!
محمدبابایی
مهمان کوفیان شدی و نیست این عجب
با زهرتیغ سیرشود میهمان حسین!
محمدبابایی
می خواستم که مرثیه گوی شما شوم
آتش گرفت کاغذ و دست و زبان،حسین!
خلیل شفیعی
ازداغ زخم های دل و سوز سینه ات
خون می چکد زدیده ی هفت آسمان حسین!
خلیل شفیعی
// ماه محرم است شب و روز بی امان
اشکم شودحزین و غریبانه نوحه خوان //
خلیل شفیعی
دل ها نبود آن چه دراین ماجرا شکست
آیینه ی تمام نمای خدا شکست
محمد بابایی
درماتمش تمام جهان نوحه گرشدند
پشت علی و فاطمه و مصطفا شکست
محسن اولاد
بعد ازتو آه، آب برایم هلاهل است
حتی عمود خسته ،سر خیمه ها شکست
گیتا سلطانی
همپایه ی قیامت و هنگامه ی اذان ؛
گویا سکوت ، دشت ،خدا ، کربلا ، شکست
گیتا سلطانی
تنها نه ساکنان همان خیمه های درد ،
قلب تمام خلق از این فتنه ها شکست
خلیل شفیعی
وقتی که فتنه تیغ تجاهل کشیده بود
دیگر نپرس یاس محمد چرا شکست
خلیل شفیعی
چشم زمین نگاه زمان خیره مانده بود
آوخ که پشت عرش خدا زین عزا شکست
خلیل شفیعی
// طوفانی است آب و هوای تغزلم
خون می چکد ز ابر سیاه تحملم //
خلیل شفیعی
اکبر به نام مردی و میدان ظهور کرد
گویی تمام حضرت رحمان ظهور کرد
Ad Rez Moh
در روبروی اینهمه شیطان و اهل کفر
عشقی که بود مظهر ایمان ظهور کرد
Ad Rez Moh
بی اعتنا به دشمن و شمشیر و تیغ و سنگ
در راه دوست تا بدهد جان ظهور کرد
Ad Rez Moh
در خیمه جان گرفت امیدی دوباره باز
تا مرد در میان بیابان ظهور کرد
Ad Rez Moh
وقتی که دید بغض و غم اهل خیمه را
در چشمهاش نم نم باران ظهور کرد
Ad Rez Moh
تا زنده باشد و بدرخشد کلام حق
مردی که بود راوی قرآن ظهور کرد
سمیه مردانی
در سینه های خون شده در دشت نینوا
یوسف دوباره در دل کنعان ظهور کرد
Ad Rez Moh
دورش زدند حلقه ایادی کفر تا
در عرصه شیرمرد مسلمان ظهور کرد
Ad Rez Moh
تا بغض کودکان حرم را ، هراس را
داروی درد باشد و درمان ظهور کرد
عظیم زارع
نور از دو سمت شاخه زد از زینب وحسین
در شرق عشق از دل این آن ظهور کرد
عظیم زارع
پیش از تو عشق یک غزل ناتمام بود
بر نیزه آه، مصرع پایان ظهورکرد
محسن شاملو
زینب پیام سرخ تو را تا غروب برد
وقتی که شام تیره انسان ظهور کرد
حافظ
// هر چند پیر و خسته دل و نا توان شدم
هر دم که یاد روی تو کردم جوان شدم //
خلیل شفیعی
خورشید رو گرفت و دل شام را شکست
روح یقین تهاجم اوهام را شکست
محسن اولاد
آن خطبه های زینب کبری چه با فراز
در شام غم ابهت اوهام را شکست
محمدبابایی
عاشق دوباره مست شد از جرعه ی نخست
دیوانه وار چرخ زد و جام را شکست
محمدبابایی
سرمست از شراب خوش وصلت ای حسین
پا بر وجود خویش زد و نام را شکست
محمدبابایی
آزاد از مکان و زمان و نبود و بود
قدر شبان و شوکت ایام را شکست
محمدبابایی
آه از دمی که دست ستم پنجه بازکرد
قلب ظریف عمه ی ایتام را شکست
Azim Zare
بی سر به روی صحنه به انجام می رسید
مردی که چارچوب سرانجام را شکست
محسن اولاد
خواند از کلام وحی، خدا هم نظاره کرد
ایجاز کرد و نحوه ی پیغام را شکست
Ad Rez Moh
فرمان رسیده بود که حج را رها کنید
رو کرد سمت کوفه و احرام را شکست
Raei Masoud Erfaniyan II
از ابتداىِ خلقت آدم مگر نبود؟
هر كس رسيد آخر و انجام را شكست!
Ad Rez Moh
نازم به بانویی که به تیغ کلام خویش
فر و شکوه مملکت شام را شکست
Ad Rez Moh
// دشمن، شروع نیزه و شمشیر! وای من !
آیینه ی آیینه ی طلوع خدا، تیر! وای من! //
در خیمه می رسد تو بگو آب کی عمو؟
افسوس تیر خورده به مشک تو ای عمو!!!!
Masi Banoo
شیرین تر از عسل شده این مرگ در نظر
دل جای آب خورده زخوناب می عمو
Masi Banoo
در راه مانده فاطمه ای کاروان بایست
شب مانعش شده کند این راه طی عمو
Masi Banoo
عصر است و خیمه ی جگرم سوخت در عطش
می سوزم ازمصیبت آن همچو نِی عمو
Kami Deza
لب تشنه در تلاطم اندوه و آتشی
هیهات نیست غیر سرابی زپی عمو
Ad Rez Moh
بر بی کسی و غربت و مظلومی پدر
بردیم بعد رفتن تو تازه پی عمو
Ad Rez Moh
بعد از تو میرود سر بابا درون تشت
با چوب میزنند به لبهای وی عمو
خلیل شفیعی
// شام است و کوفه العطش و خون و کربلا
آل خدابه ناله و اشک است مبتلا //
خلیل شفیعی:
عباس در تلاطم خون آب را گرفت
از چشم دیو های قرون خواب را گرفت
الهام درخت پیری
دستی به قلب خواهردل خون کشید وبعد
ارامش آمد و دل مهتاب را گرفت
خلیل شفیعی
افکندبر فرات نگاهی پراز امید
یعنی ازآب رونق پایاب راگرفت
خلیل شفیعی
اوخیمه خیمه، تشنگی عشق را شنید
غیرت زقلب شعله ورش تاب را گرفت
محسن اولاد
غرقاب سیل اشک و غم و دود آه من
یکدم رسید و پهنه ی گرداب را گرفت
محمدبابایی
تیغ از غلاف کفر درآمد وضربه زد
مشک و دو دست حضرت میرآب را گرفت
محمدبابایی
دست ازتن امیر جداشد و آب ریخت
اندوه و یاس دامن اصحاب را گرفت
سمیه مردانی
از بیت های دفتر خون و شهادتش
تک بیت های عاشقی ناب را گرفت
سمیه مردانی
// غیرت گرفته از نگه او چراغ را
خورشیدسوزوسینه ی آلاله داغ را //
خلیل شفیعی هستم.گاهگاهی مرتکب شعر می شم چند تا کتاب چاپ کردم ولی هنوز خیلی چیزاس که باید یاد بگیرم.مشغله های زندگی و شغلی خیلی بهم فرصت پرداختن به شعرو نمی ده شاید این روزها جدی ترین فعالیت ادبیم همین پنجره ی مجازی باشه.