تا نام من رقم زده شد،
یک باره مهر غم زده شد،
بر سرنوشت آدم...


خورشید اگرشب به دلت سر زده باشد


شاید که بلایم به سرت آمده باشد


آمد شب من روز شد و سینه پر از سوز


آسایش دیروز ولی فتنه ی امروز


می گفت ببین روی تو در عشق سیاه است


می گفت که عاشق شدن امروز گناه است


می گفت به دریای جنون برده تو را نیز


از عشق بپرهیز بپرهیز بپرهیز


او رفت من وحضرت اندوه نشستیم


با خاطره ی تلخ همان دل که شکستیم



پ.ن.: شقایق های آبی هفتم هرماه به روز می شود