بلندای پست
کسی این چنین راه دل را نبست
که افتادم از پا و رفتم زدست
گذرکردم از خود ،من ساده دل،
نبودم چرامثل تو خود پرست
تو از سنگ بودی من از آینه
درست است باید یکی می شکست
اگرچه شکستی سپیدار را
تبردار هیزم شکن! ریشه هست
برو پیکرم را در آتش بسوز!
که می آید از شعله ،ققنوس مست
به چشمی زدی تیرنامردمی
که با عشق تو زیر باران نشست
دراین بازی آسمان عاقبت،
زمین می خوری ای بلندای پست!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 20:11 توسط خلیل شفیعی
|
خلیل شفیعی هستم.گاهگاهی مرتکب شعر می شم چند تا کتاب چاپ کردم ولی هنوز خیلی چیزاس که باید یاد بگیرم.مشغله های زندگی و شغلی خیلی بهم فرصت پرداختن به شعرو نمی ده شاید این روزها جدی ترین فعالیت ادبیم همین پنجره ی مجازی باشه.