کسی این چنین راه دل را نبست
که افتادم از پا و رفتم زدست
گذرکردم از خود ،من ساده دل،
   نبودم چرامثل تو خود پرست
تو از سنگ بودی من از آینه
درست است باید یکی می شکست
اگرچه شکستی سپیدار را
تبردار هیزم شکن! ریشه هست
برو پیکرم را در آتش بسوز!
که می آید از شعله ،ققنوس مست
به چشمی زدی تیرنامردمی
که با عشق تو زیر باران نشست
دراین بازی آسمان عاقبت،
زمین می خوری ای بلندای پست!