دل سنگی
اسير دست کدامين سراب ، هستی دل
که در کوير تغافل عصا به دستی دل
بگو فسون کدامين فسانه مسخت کرد
که از طلسـم نرستن دمی نرستی دل
نفس نفس گل ماتم درون سينه شکفت
تو عهد بودن ما را زهم گسـستی دل
به روی پای تعقل تو ايستادی ،آه
کنار نعـش جنون عاقبت نشسـتی دل
ضريح وآينه بود و امام زاده نبود
به وعده های دروغين دخيـل بستی دل
هزار صاعقه خنديد تيغ در پشتت
هنـوز در کـف بـاد غرور مستـی دل
به روی سنگ مزارت نوشته ام باخون
برای يک دل سنـگی چـرا شکسـتی دل
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۸۵ ساعت 0:27 توسط خلیل شفیعی
|
خلیل شفیعی هستم.گاهگاهی مرتکب شعر می شم چند تا کتاب چاپ کردم ولی هنوز خیلی چیزاس که باید یاد بگیرم.مشغله های زندگی و شغلی خیلی بهم فرصت پرداختن به شعرو نمی ده شاید این روزها جدی ترین فعالیت ادبیم همین پنجره ی مجازی باشه.