آیینه ی دل مرده
صداي عشق مي آيد پر از شوقم نگاهت كو
در اين بيغوله ها آواره ام بي راه، راهت كو
در اين شب اين شب اندوه تن پوشم زمستان است
به خود مي پيچم از سرما بهار من پگاهت كو
پس از مرگم چه خواهم شد همان كز زادنم ديدي
ز خود مي پرسم اي آيينه ي دل مرده آهت كو
بلور نقره كوب عشق تيغ آلود يلدا شد
اگر خورشيد كوچيدي تن تبدار ماهت كو
پر از كابوس مي آيي برادر سوي رؤيايم
تو از يوسف چه مي خواهي بگو ژرفاي چاهت كو
چرا در خويش مي سوزي دل من سر پناهت كو
درون كوچه ديشب با جنون مي گفت بد مستي:
امير غم چرا از ما گريزاني سپاهت كو؟!
و امشب هم خماري غرق در مرداب مي نالد:
هلا، اي آسمان، اي آسمان، ابر سياهت كو؟!!
خلیل شفیعی هستم.گاهگاهی مرتکب شعر می شم چند تا کتاب چاپ کردم ولی هنوز خیلی چیزاس که باید یاد بگیرم.مشغله های زندگی و شغلی خیلی بهم فرصت پرداختن به شعرو نمی ده شاید این روزها جدی ترین فعالیت ادبیم همین پنجره ی مجازی باشه.